|
سلام به عید قربان سلام به حاجی سلام به زیارت و عبادت
سلام به زائر سلام به هرکسی که در این ایام مبارک به پاکیها می اندیشد. و سلام به پاکان که بعد از حج و سفر حج و اعمال حج به اوطان شان بازگشت میکنند. و سلام به حضرت ابراهیم خلیل و اسمعیلش که چه عاشقانه با پدر به قربانگاه رهسپار گشت و سر انجام از این امتحان بزرگ الهی بیرون آمد. و سلام بر رسول و خاتم پیامبران مکمل کننده دین خدا در زمین حضرت رسول گرامی اسلام. عید سعید قربان را به همه مسلمین به شما خواننده عزیز تبریک و تهنیت عرض میدارم . عافیت باشید.
+ نوشته شده در شنبه سی ام آبان 1388ساعت 0:20  توسط خاطره نویس
|
اگر در کنار قبر پیامبر ص باشی و شبانه خلوت کنی ، میدانی چه لذتی دارد؟ و اگر در مسجد پیامبر باشی و دلت هوای بقیع کند و بروی تا درب ورودی که سعودی ها ساخته اند بقیع بسته است ، و نتوانی داخل بروی ،میدانی چه حالتی خواهی داشت، و اگر بیاد زهرا بیفتی و تمام مدینه را بگردی اما نتوانی این قبر گم شده را پیدا کنی میدانی چه حالتی داری؟
.... و اگر در داخل مسجد پیامبر بروی و بخواهی در محراب اصلی مسجد پیامبرص نماز بگزاری و بیایند از شانه هایت ترا از نماز باز دارد چه حالتی برایت پدیدار خواهد گشت؟ و اگر بقیع باشی و بخواهی نزد قبور چهار امام شیعه ادای احترام بکنی و ترا نگزارند گریه کنی ، چه خواهی گفت؟ و یا سمت دیگر کنار قبر عباس پسر ام البنین باشی و چه از تاریخ کربلا با خود زمزمه کنی چه حال داری؟ دعا کن بروی این اماکن مقدس را از نزدیک ببینی و مانند حاجیان امسال که عاذم حج و زیارت اند . چشمان زیبایت را به قبر رسول خدا ص منور کنی. انشا... بخاطر که خداوند حجاج را می بخشند مارا هم ببخشد.
+ نوشته شده در جمعه بیست و دوم آبان 1388ساعت 1:12  توسط خاطره نویس
|
امروز حاجی رفت و دیشب با هم خدا حافظی کردیم.
امروز باز بنده ای خاص خداوند عاذم بیت ا... الحرام شد. دیروز آمده بود ؟ خانه ما اما ما نبودیم. خبر شدم آمده است . حدس زدم شاید خدا حافظی آمده است . اما شب بنده ای خدای ما را همراه با او میهمان کرده است . رفتیم گفتیم دیگر کیست ؟ گفت حاجی خوب شد ، باهم میبینیم. آمدند .بیقرار پرسیدم عازمی حج؟ بلی خوشحال سر حال .من حسودی ام آمد . ناراحت شدم . ای کاش من هم در این سفر همراه بودم. بهر حال بعد از صرف غذا هر کسی جدا شدیم و خدا حافظی. من گفتم من میآیم منزل شما بهد از چند ساعت . رفتیم منزل خود ما و بعد رفتیم نزد حاجی بزرگوار که عازم سفر حج میباشد. چای آمد و نوش جان کردیم . حاجی میروی انشاا... سلامت برگردی. و نائب الزیارت باشی . ما را هم دعا کن. سفارشات انجام شد . و درد دل کردیم . بنده خدا مدام آرزو میکرد برود حج کند و اگر خداوند خواست و از دنیا رفتم یا بقیع و یا شعب ابوطالب ع دفن شوم. گفت کفن را همراه با خود گرفته ام. می خواهم سدرو کافور هم با خود ببرم. اما اگر در بکسم باشد . بوی میدهد . گفتم تو میروی و بر میگردی انشا... دعا کن سلامت بروی و برگردی ، و نزد پروردگارت دعا کن باز برای فرزندانت باشی. سر انجام گفت ، خودم را به پروردگارم میسپارم. از ایشان خدا حافظی کردیم و بیرون شدیم و دلم را بردم به زیارت.....و...... و...... و برگتیم خانه و فردا برایش زنگ زدم چطوری؟ حاجی صاحب. الحمد لله و.... چند ساعت بعد باز هم زنگ زدم در قطار بود. بطرف فرانکورت در حرکت بود. خوبی نرسیده ای؟ نه خوب انشاا... ... التماس دعا حاجی. دوباره زنگ زدم در فرانکفورت رسیده بود. منتظر قطار دیگر که به میدان هوای برود. جاجی سلام خوبی الحمد لله. التماس دعا و در آخر در حج و زیارت بابه مزاری را یادت نرود. دعا کن برایش. گفت انشاا... خدا حافظ.
+ نوشته شده در یکشنبه هفدهم آبان 1388ساعت 18:32  توسط خاطره نویس
|
|